تبليغاتX
... این دفترِ بی‌معنی
به قطب جنوب نرفته ام

ولی

وقتی نیستی

سردترین نقطه ی زمینم شاید

قطب همه ی تنهایی های جهان ...

یکشنبه شانزدهم مرداد 1390 ، ساعت 2:8 ، نوشته‌ي: مجتبی | |


هبوط کن در این برکه

پری ِ کوچک ِ من

در این آرامش ِ پرهیاهو

و مستجاب کن دعای ماهی‌های قرمز کوچک را

که به سجده‌ی انگشتانت آمده‌اند...


کاش نوروز، پایان ِ همه‌ی دلتنگی‌هایتان باشد...
شنبه بیست و نهم اسفند 1388 ، ساعت 0:1 ، نوشته‌ي: مجتبی | |

روز آخر
لباس فُرمِ ارتش بر تن
انتهای واگن مترو
نگاهم خیره ماند روی شیشه‌ی یکی از درها
آینه‌ای شده بود برای این 17 ماه
یکی از ستاره‌های طلایی روی شانه‌ام افتاده بود
تکه‌ای از زندگی‌ام بود انگار...


ادامه‌ي مطلب
چهارشنبه پنجم اسفند 1388 ، ساعت 21:22 ، نوشته‌ي: مجتبی | |
چون شمعی
سر فرو برده در گریبانِ خویش
گفتی:
« موفق‌ترین کارها آن است که در نهان صورت گیرد »

ادامه‌ي مطلب
دوشنبه بیست و یکم دی 1388 ، ساعت 21:40 ، نوشته‌ي: مجتبی | |
دقایقی از گذاشتن زبان در کامِ پسر نمی‌گذشت که ناله‌ی زخمی‌اش را از دوردست‌ها شنید. کودک را از مادرش به امانت گرفته بود که تیر در میان گلوی کودک نشست. کنار پیکر برادر که فرود آمد، «کوه از کمر شکست».
عاشورایی که تصویر کرده‌ایم، پرده‌ای است سراسر این‌چنین. بر هر گوشه‌ی آن تصویری است آغشته در خون، لبریز از غم. اما...

ادامه‌ي مطلب
یکشنبه سیزدهم دی 1388 ، ساعت 1:34 ، نوشته‌ي: مجتبی | |
محمد دستم را می‌گیرد: «عمو، نمی‌شود که نروی؟». نمی‌شود که نروم. باید بازگردم. فاطمه و لیلا، دستانم را رها نمی‌کنند. نزدیک  نیمه‌شب است و این یتیمان که روزگار، دستِ مهربانشان را در دستانم گذاشته است، پای بر زمین می‌فشارند و اصرار از چشمانِ شیرین‌شان می‌بارد.

ادامه‌ي مطلب
دوشنبه هفتم دی 1388 ، ساعت 20:4 ، نوشته‌ي: مجتبی | |
حتي بلندترين شب سال هم، سَحَري به دنبال خواهد داشت.

و كاش

چون اناري پاره پاره

اِي شمايان، كه خود بهتر مي‌دانيد

كاش دانه‌هاي دلتان پيدا بود!

دوشنبه سی ام آذر 1388 ، ساعت 20:16 ، نوشته‌ي: مجتبی | |

با اشک‌هاش دفتر خود را نَمور کرد

در خود تمام مرثیه‌ها را مرور کرد

ذهنش ز روضه‌های مجسّم عبور کرد

شاعر بساطِ سینه‌زدن را که جور کرد...


ادامه‌ي مطلب
شنبه بیست و هشتم آذر 1388 ، ساعت 15:58 ، نوشته‌ي: مجتبی | |
... گشته‌ایم ما

پشت دریاها شهری نبود

نیازی به ساختن قایق نیست

دلی بساز

و پاروهایی از دستانت ...

چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388 ، ساعت 15:0 ، نوشته‌ي: مجتبی | |
پشتِ پرچین ایستادم تا عبور کند
گذشت
و گفت
در پسِ دیوارها نایست
و گفت
سنگِ میانِ انگشتانت را به سویم پرتاب نکن
و گفت
بوی گل می‌آید از باغِ همسایه
و گفت...
سکوت کردم تا عبور کند
چشم دوختم به گلدان
که از بالای پرچین افتاده بود
گرفته بودمش
بی‌تَرَک، بی‌شیار، بی‌شکاف...
جمعه بیستم آذر 1388 ، ساعت 13:41 ، نوشته‌ي: مجتبی | |